تبليغاتX
چه بگــــــو یــــــــم .........
یکی رادوست میدارم ....نمیداند ..... نگاهش میکنم اما نگاهم را نمی خواهد

 

 


    یا رب مددم کن که به چشم اش شده ام بند و گرفتار    

در حسرت دیدار رخش چشم به رَه گشتم و بیمار

 

     او یوسف من گشته و من عاشق رویش    

  یا رب چه کنم شاه جهان هستم و امروز خریدار

 

    با یاد ِ سر زلف ِ سیاهش شده ام مونس و همدم 

   آخر بخدا هیچ نخواهم بحز از وعده دیدار

 

      او آگهی از قصد ِ دل سوخته ام دارد و داند      

  من بنده او هستم و در عشق ِ به او یار و وفادار

 

      از اینکه مباد بر سر ِدل آید و من خواب بمانم        

دانی همه شب تا به سحر چشم به در هستم و بیدار

 

        از اینکه به سر منزل ِ یارم نرساندیم تو هرگز      

  من معتصب کعبه تو گشتم و هم خانه خمار

 

          یا رب قَسَمَت میدهم امشب به سرا پرده دلها          

 بگذر ز گناه من و این بنده خود را تو نکن خار

 


 


اینو توی وبلاگ یکی از بچه ها دیده بودم ... قشنگه شما هم بخونید ...:

 

   داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدار

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دار

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبای

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد

پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت

زهم بشکافت اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی "

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

 

+ یادگار کوچکی در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 21:38  بدست : اشکان  | 

 

سلام

دیروز یکی از دوستان ما << ارکیده خانم >> توی وبلاگ خوشگلش یه پست زده بود ....

توی اون ۱۰ تا از چیزهائی که ازش خوشش میاد و ۱۰ تا از چیزهائی که ازشون بدش میاد رو نوشته بود

بعد آخرش نوشته بود : کامنترهای ۳و۸و۱۱و۱۸ بازی رو ادامه بدن ....

بعد به قول ارکیده جان ، منه خنگ براش نظر گذاشتم منظورت چیه از این کامنترها ؟؟

گفت : یعنی اینکه توی خنگ  الان نفر هشتم شدیکه برام نظر گذاشتی و باید ادامه بدی

یعنی در واقع این پسته من بخاطر ورود ناخواسته در یک بازی است ...

حالا در آخرش میگم نفرات بعدی چه کسانی هستند ....

 

علایق :

۱- چت کردن در ۲۰ ساعت از روز..... در حد تیم ملی

۲- آشپزی کردن و شستن ظرفهای آلوده به غذای طبخ شده خودم

۳- اتوی پیراهنهای شسته شده توسط اعضای محترم خانواده نه ماشین لباسشوئی

۴- والیبال با توپ مولتن در یک زمین مسطح نه زمینهای شخم شده مثله خیابونهای همدان

۵- سالاد شیرازی با سرکه سفید و نعناع خشک شده ... نمک به میزان لازم

۶- کباب کوبیده با چربی و آشغال گوشت اضافی ... بدون برنج

۷ - چسبیدن پشته سره خانومهای تازه راننده شده که می چسبن به لاین سبقت و با سرعت ۲۳کیلومتر در سال نوری حرکت میکنن و چراغ دادن متوالی .... طفلی ها نمیدونن چی کار کنن در اون لحظه  ... یا شیشه رو میدن پائین یا آئینه رو تنظیم میکنن یا فوق فوقش فلاشر میزنن که  یعنی جونه جدت بیا از سمت راست سبقت بگیر .... بعد که با کلی بوق از سمت راست سبقت میگیری و رد میشی ، خانومه به بغل دستیش میگه : واقعا مملکت رو ببین ... دسته هر بچه ای ماشین دادن ... اصلان حالیش نمیشه رانندگی چیه ... داهاتین دیگه ..

۸ - سر به سر گذاشتن دخترهای همکلاسیه رشته مهندسی آی تی ... اینکه بهشون گیر بدیم که رشته شما مهندسی نیست اصلان و شما مدیریتی هستین ... اونا هم اشکشون در بیاد که ما زمانه انتخاب رشته کنکور مهندسی انتخاب کردیم ... ما مهندسیم .... و من هرهرهر تو دلم بخندم

۹- بوی خوش بنزین ... یه زمانی وقتی میرفتیم پمپ بنزین پدرم کله منو به زور از توی باک بیرون میکشید ... میرفتم توش که بو بکشممممم

۱۰- اون دیگه  .... همون دیگه ... خودش دیگه  ....

 

حالا ۱۰ تا چیزی که خوشم نمیاد :

۱- رانندگی با صندلی خوابیده ... طرف ۱۶۰ سانت قد داره ، ولی صندلی رو می خوابونه ...

۲- سفر به تهران ...... متنفرررررممممممممممم

۳- پیراهن آستین بلند و کت و شلوار

۴- ساعت یک نصفه شب  یکی از دخترهای همکلاس پیامک بزنن که شما میدونید میانترم کیه ؟؟؟

۵-  ریش ... حتی به میزان یک ده هزارم  میلی متر

۶- کسی چیزی رو بلد نباشه و همش بگه من فلانم و بهمانم ... البته میشه در علایقم ، ضایع کردن اینجور افراد رو هم اضافه کرد

۷- کت شلوار و کفش سفید توسط دامادهای محترم ....

۸- خواهرم ماشین رو بزنه داغون کنه بعد بگه : اشکان ماشین رو پارک کرده بودم فلان جا ، مثله اینکه اومدن زدن و فرار کردن ... فقط موندم این تیر سیمانیه چیه که می چسبه به ماشین ....

۹ - از این جوونهائی که سره کوچه یه دختر یا پسر بهشون لبخند میزنه .... اون از این بابت که مثلا زیپ شلوارش بازه ... از فردا هرجا میرسه میگه من عاشقم ... یا کلی عاشق دارم .... ووواااالااااا

۱۰ - اون دیگه ... همون دیگه ... خودش دیگه ....

 

حالا دوستان عزیز ، لطفا کامنترهای ۳ و ۶ و ۹ و ۱۲ ادامه بدید اگه دوست دارین

+ یادگار کوچکی در  شنبه 1388/07/25ساعت 12:13  بدست : اشکان  | 

قبلا معنای این جمله رو درک نمیکردم :

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد .....

 

اما حالا می فهمم که چقدر حرفه درست و منطقی ایه ....

چقدر زجرآور میشه وقتی کسی که همیشه دوست داشتی که  بفهمه  چه حسی نسبت بهش داری ، از روی حرفهات از احساست بو ببره و بفهمه که مثلا عاشقش هستی ...

اون موقع است که عشق از پستوی دل بیرون میاد  و ظاهر میشه و همراه اون خیلی چیزهای دیگه هم لو میره و یا از بین میره  ...

اون موقع است که  غرورت میشکنه ...

اون موقع است که الفاظ  التماس گون نقل و نبات دهانت میشه ...

اون موقع است که استرس و دلشوره تمام بدنت رو میگیره ...

اون موقع است که همه دنیا میخواد رو سرت بریزه ....

.

.

.

بعد از همه اینها ، اون موقع است که اون میخواد نشون بده هیچ حسی بهت نداره ....

که نشون بده خیلی براش عادی هستی ...

که خیلی هم مهم نیستی ....

اونی که زیاده عاشق ....

 

عشق را در پستوی دل خود پنهان کنید تا هیچ چیز را از دست ندهید ...

غرور و عزت و آرامش و ... حق ماست ....

 

پ.ن : من در کناره اینها ، او را هم میخواهم ... به قیمت همه اینها ....

+ یادگار کوچکی در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 19:1  بدست : اشکان  |